آهنگ وبلاگ دکلمه نجواباامام زمان(عج) است که درمطلع یادواره۶۵شهیدگرانقدربخش جایزان اجراکردم

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1391ساعت0:0توسط صادق |
تاسوعای حسینی
سلام ان شائالله که عزاداری همه عزیزان موردقبول خداوندمتعال قرارگرفته باشه

امسال هم تپه نورالشهدا درروزتاسوعا میزبان هیئت های مختلف سینه زنی ازبخش جایزان وبخش جولکی بودکه باشوروحال خاصی به کنارمزارشهدای گمنام آمده بودند.دسته جات سینه زنی که بانوای مداحان اهلبیت شورگرفته بودند بارسیدن به کنارقبورمطهرشهدای گمنام پس ازعرض ارادت به محضرشهدامنتظرآغازبرنامه شدندکه باسخنرانی حاج آقاموسوی برنامه آغازشد وسپس مداح اهلبیت ابر اهیم بهمئی ومحمدحسین چمن زاده به ذکرمصیبت پرداختندوسپس میهمان خاص برنامه نوحه سرای باصفای امام حسین ع "حاج میرزازبردست" که ازاستان بوشهراومده بود به نوحه سرایی پرداختند.  

یه زمانی میگفتن اینجا نقطه مناسبی برای دفن شهدانیست...یادهمه اون سختی ها بخیرررر

شادی ارواح طیبه شهد اصلوااااااات

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آبان 1393ساعت22:54توسط صادق |
حضورپرخیروبرکت سیدی ازاعاظم سادات

دیدارحضرت آیه الله ملک حسینی(نماینده ولی فقیه دراستان کهگلویه وبویراحمدوعضومجلس خبرگان رهبری) بامردم بخش جایزان وحضورایشان برفرازتپه نورالشهدا،لاله های زهرایی

 

این سیدجلیل القدر باحضوردرکنارتربت شهیدان گمنام ضمن قرائت فاتحه وسلام به ارواح طیبه وتابناک شهدا این نقطه رابسیارروحانی ومعنوی توصیف کردند وباتوضیحات کوتاهی درباره حضورشهدای گمنام به تاثیرگذاری این حضورمعنوی پرداختند.(من هم باتوضیحات کاملی به محضرایشان به شرح پروژه اجرایی تپه نورالشهداپرداختم)

البته قبل ازآن هم درجلسه ای درمنزل یکی ازبزرگواران ودرحضوراقشارمختلف مردم وبزرگان طوایف وعشایرومسئولین منطقه سخنان بسیارارزشمندی راایرادفرمودند.

 

 

 

+نوشته شده در جمعه دوم آبان 1393ساعت18:8توسط صادق |
محرم

السلام علی الحسین وعلی علی بن الحسین وعلی اولادالحسین وعلی اصحاب الحسین

+نوشته شده در جمعه دوم آبان 1393ساعت15:39توسط صادق |
مدرسه پیروز
یکشنبه 4آبان سالگردشهدای مدرسه راهنمایی شهیدحمدالله پیروزشهرستان بهبهان است(اجرای برنامه به عهده اینجانب خواهد بود).که درتاریخ1364/8/4صدام وحشی این مدرسه راباموشکهای هوابه زمین بمباران کرده بود و74تن ازدانش اموزان ومعلمان وخدمتگذارمدرسه به شهادت رسیدندوجمعی دیگرنیز به فیض جانبازی نائل آمدند.

یادهمه شهیدان دانش آموزصلوات

+نوشته شده در جمعه دوم آبان 1393ساعت11:43توسط صادق |
حسن آمریکایی

شهید حسن فتاحی معروف به حسن آمریکایی، بیسیم‌چی گردان غواصان لشکر امام‌حسین(ع) اصفهان بود.

 

به گزارش آنا ، شهید حسن فتاحی معروف به”حسن آمریکایی” یا “حسن سرطلا” بیسیم‌چی گردان غواصان لشکر امام حسین(ع) بود.

 

شهید حسن فتاحی در منطقه نهرخین عملیات کربلای چهار به شهادت رسید و پیکر مطهرش بعداز12سال بازگشت.

 

” بیسیم چی ها بی سیم و زر بودند..بیسیم چی ها بی سیم سیمشان وصل بود … ”

 

این آخرین عکس شهید حسن فتاحی است.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت15:8توسط صادق |
عنایت خاصه

 

تلفن زنگ خورد و خبر دادند که دوپسرعمویش که از بازاری های تهران بودند برای کاری به اهواز آمده اند و مهمان آنان خواهند شد. آشوبی در دلش پیدا شد.حقوق بچه ها چند ماهی می شد که از تهران نرسیده بود و او این مدت را با نسیه گرفتن از بازار گذرانده بود... نمی خواست شرمنده ی اقوامش شود.

به گزارش پایگاه 598 به نقل از مشرق، دعوت می کنیم با خواندن این متن مهمان ویژه ی یک شهید شوید...

آن طور که خودش تعریف می کرد از سادات و اهل تهران بود و پدرش از تجار بازار تهران.

علیرغم مخالفت شدید خانواده و به خاطر عشقش به شهدا، حجره ی پدر را ترک کرد و به همراه بچه های تفحص لشکر27 محمد رسول الله راهی مناطق عملیاتی جنوب شد.

یکبار رفتن همان و پای ثابت گروه تفحص شدن همان. بعد از چند ماه، خانه ای در اهواز اجاره کرد و همسرش را هم با خود همراه کرد.

یکی دو سالی گذشته بود و او و همسرش این مدت را با حقوق مختصر گروه تفحص می گذراندند. سفره ی ساده ای پهن می شد اما دلشان، از یاد خدا شاد بود و زندگیشان، با عطر شهدا عطرآگین. تا اینکه...

تلفن زنگ خورد و خبر دادند که دوپسرعمویش که از بازاری های تهران بودند برای کاری به اهواز آمده اند و مهمان آنان خواهند شد. آشوبی در دلش پیدا شد.حقوق بچه ها چند ماهی می شد که از تهران نرسیده بود و او این مدت را با نسیه گرفتن از بازار گذرانده بود... نمی خواست شرمنده ی اقوامش شود.

با همان حال به محل کارش رفت و با بچه ها عازم شلمچه شد.

بعد از زیارت عاشورا و توسل به شهدا کار را شروع کردند و بعد از ساعتی استخوان و پلاک شهیدی نمایان شد. شهید سید مرتضی دادگر. فرزند سید حسین. اعزامی از ساری...گروه غرق در شادی به ادامه ی کار پرداخت اما او...
 
استخوان های مطهر شهید را به معراج انتقال دادند و کارت شناسایی شهید به او سپرده شد تا برای استعلام از لشکر و خبر به خانواده ی شهید،به بنیاد شهید تحویل دهد.

قبل از حرکت با منزلش تماس گرفت و جویای آمدن مهمان ها شد و جواب شنید که مهمان ها هنوز نیامده اند اما همسرش وقتی برای خرید به بازار رفته مغازه هایی که از آنها نسیه خرید می کرده اند به علت بدهی زیاد، دیگر حاضر به نسیه دادن نبودند و همسرش هم رویش نشده اصرار کند...

با ناراحتی به معراج شهدا برگشت و در حسینیه با شهیدی که امروز تفحص شده بود به راز و نیاز پرداخت...

"این رسمش نیست با معرفت ها. ما به عشق شما از رفاهمان در تهران بریدیم. راضی نشوید به خاطر مسائل مادی شرمنده ی خانواده مان شویم...". گفت و گریست.

دو ساعت راه شلمچه تا اهواز را مدام با خودش زمزمه کرد: «شهدا! ببخشید. بی ادبی و جسارتم را ببخشید...»

وارد خانه که شد همسرش با خوشحالی به استقبال آمد و خبر داد که بعد از تماس او کسی در  خانه را زده و خود را پسرعموی همسرش معرفی کرده و عنوان کرده که مبلغی پول به همسر او بدهکار بوده و حالا آمده که بدهی اش را بدهد. هر چه فکرکرد، یادش نیامد که به کدام پسرعمویش پول قرض داده است...با خود گفت هر که بوده به موقع پول را پس آورده.

لباسش را عوض کرد و با پول ها راهی بازار شد. به قصابی رفت. خواست بدهی اش را بپردازد که در جواب شنید:بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است. به میوه فروشی رفت...به همه ی مغازه هایی که به صاحبانشان بدهکار بود سر زد. جواب همان بود....بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است...

گیج گیج بود. مات مات. خرید کرد و به خانه بر گشت و در راه مدام به این فکر می کرد که چه کسی خبر بدهی هایش را به پسرعمویش داده است؟ آیا همسرش؟

وارد خانه شد و پیش از اینکه با دلخوری از همسرش بپرسد که چرا جریان بدهی ها را به کسی گفته ... با چشمان سرخ و گریان همسرش مواجه شد که روی پله های حیاط نشسته بود و زار زار می گریست...

جلو رفت و کارت شناسایی شهیدی را که امروز تفحص کرده بودند در دستان همسرش دید. اعتراض کرد که: چند بار بگویم تو که طاقت دیدنش را نداری چرا سراغ مدارک و کارت شناسایی شهدا می روی؟

همسرش هق هق کنان پاسخ داد: خودش بود. خودش بود.کسی که امروز خودش راپسرعمویت معرفی کرد صاحب این عکس بود. به خدا خودش بود.... گیج گیج بود.مات مات...

کارت شناسایی را برداشت و راهی بازار شد. مثل دیوانه ها شده بود. عکس را به صاحبان مغازه ها نشان می داد. می پرسید: آیا این عکس،عکس همان فردی است که امروز...؟

نمی دانست در مقابل جواب های مثبتی که شنیده چه بگوید...مثل دیوانه هاشده بود. به کارت شناسایی نگاه می کرد. شهید سید مرتضی دادگر. فرزند سید حسین. اعزامی از ساری...وسط بازار ازحال رفت...

پی نوشت۱. این خاطره در مراسم تشییع این شهید بزرگوار، توسط این برادر برای حضار بیان شد.

پی نوشت۲. قبر مطهر این شهید، طبق وصیت خودش در دل جنگلهای اطراف شهر ساری، در کنار بقعه ی کوچک و ساده ی امامزاده جبار، قرار دارد.

پی نوشت۳. دوستانی که مایلند از نزدیک این شهید بزرگوار را زیارت کنند، آدرس مزار این شهید: کیلومتر۵ جاده ساری نکا، بعد از بیمارستان سوانح و سوختگی، قبل از روستای خارکش
+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مهر 1393ساعت14:26توسط صادق |
منم گدای فاطمه سلام الله علیها
به گزارش یاشهید به نقل از خبرگزاری فارس، امیر سیفی معاون نیروی انسانی ارتش جمهوری اسلامی خاطره جالبی را از عملیات بیت‌المقدس 5 تعریف می‌کند که سرباز سنی مذهب باعث حک شدن این شب در ذهن او شده که پس از گذشت چندین سال هنوز فراموشش نشده است.

                                                                         ***   

شب عملیات بیت‌المقدس5 بود، بچه‌ها را جمع کردند و همه قرار بود به ارتفاعات کله‌قندی بروند. به خاطر اینکه فشار روی فاو کم شود، باید عملیات انجام می‌دادیم و قرار نبود عملیات پیروزمندانه باشد. من شروع به سخنرانی کردم و گفتم: چراغ‌ها را خاموش کنید. گفتم: هرکس می‌خواهد کپ کند نیاید. یکی از بچه‌های بسیج با لهجه اصفهانی یک دفعه آمد وسط و گفت: یا علی و یک دفعه سربندها را به وسط ریخت. ما هم سریع یکی از این سربندها را برداشتیم و بستیم و اصلا نگاه نکردیم که چی هست.

یک سربازی داشتیم که سنی‌ مذهب و اهل گنبد کاووس بود. ما خیلی سر به سر او می‌گذاشتیم. دیدم لا به لای سربندها می‌گردد. خم شدم یواشکی در گوشش گفتم: بنده خدا مال شما تو اینها نیست، دنبال سربند نگرد. او خندید و دیگر چیزی نگفت. بعد از اندکی جلو آمد و به من گفت: سربندت را به من می‌دهی؟

دیدم یک سربند دستش هست که روی آن نوشته شده «یا ابوالفضل(ع)» آن را بوسید. من که چنین صحنه‌ای را مشاهده کردم به هم ریختم، سربندم را باز کردم دیدم روی آن نوشته شده «یافاطمه‌الزهرا(س)» آن را به او دادم و او سربند خودش را به سر من بست. به عملیات رفتیم و من خیلی منقلب شده بودم. خلاصه مجروح شدم و اصلا دیگر حواسم به این سرباز نبود. مرا به بیمارستان ساسان بردند و چند روزی در کما بودم. از کما که خارج شدم از بنیاد شهید آمدند و نامه‌ای را به من دادند و گفتند این نامه برای شماست. گفتند: نامه‌ برای شهید فلانی است که همان سرباز اهل تسنن بود. در نامه نوشته بود: سلام علیکم؛

جناب سروان! 6 ساله بودم که مادرم فوت کرد و پدرم زن گرفت، خانه ما کنار مسجد شیعیان بود. مادر ناتنی مرا کتک می‌زد. من از ترس کتک‌ها به زیر درخت پرتقال می‌رفتم و گریه می‌کردم. روحانی مسجد شیعه، شبی گفت: هرکس مادر ندارد به حضرت زهرا(س) متوسل شود. من نمی‌دانستم حضرت زهرا(س) کیست، زمان گذشت و گذشت وارد دانشگاه شده و در جلسات مذهبی شرکت کردم. تازه متوجه شدم او دختر پیغمبر(ص) است.

تحقیق و بررسی کردم به این نتیجه رسیدم که به او ظلم شده است. از 7 سالگی تاکنون که نامه را برای شما می‌نویسم هر وقت دلم می‌گیرد با مادرم صحبت می‌کنم و در آن شب که دنبال سربند می‌گشتم با خودم گفتم: اکبر، حیف است امشب آشتی نکنی روزگار سپری شد و من چیزی از مادرم نفهمیدم. فقط یک چیز برایت می‌نویسم در 6 ماه آخر خدمتم شبی بر من سپری نشد مگر اینکه با مادرم راز و نیاز کرده‌ام، دیشب خواب دیدم. دیگر چیزی نمی‌نویسم به دوستانم سلام برسان.

ستوان وظیفه اکبر...

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مهر 1393ساعت14:15توسط صادق |
شهیدعرفه

متن وصيت نامه سردار سرلشكر پاسدار شهيد احمد كاظمي فرمانده نيروي زميني

سپاه پاسداران انقلاب اسلامي

 

 

 

الله اكبر
اشهد ان لا اله الا الله اشهد ان محمد رسول الله اشهيد ان علياً ولي الله

خداوندا فقط مي‌خواهم شهيد شوم شهيد در راه تو، خدايا مرا بپذير و در جمع شهدا قرار بده. خداوندا روزي شهادت مي‌خواهم كه از همه چيز خبري هست الا شهادت، ولي خداوندا تو صاحب همه چيز و همه كس هستي و قادر توانايي، اي خداوند كريم و رحيم و بخشنده، تو كرمي كن، لطفي بفرما، مرا شهيد راه خودت قرار ده. با تمام وجود درك كردم عشق واقعي تويي و عشق شهادت بهترين راه براي دست يافتن به اين عشق.


نمي‌دانم چه بايد كرد، فقط مي‌دانم زندگي در اين دنيا بسيار سخت مي‌باشد. واقعاً جايي براي خودم نمي‌يابم هر موقع آماده مي‌شوم چند كلمه‌اي بنويسم، آنقدر حرف دارم كه نمي‌دانم كدام را بنويسم، از درد دنيا، از دوري شهدا، از سختي زندگي دنيايي، از درد دست خالي بودن براي فرداي آن دنيا، هزاران هزار حرف ديگر، كه در يك كلام، اگر نبود اميد به حضرت حق، واقعاً چه بايد مي‌كرديم. اگر سخت است، خدا را داريم اگر در سپاه هستيم، خدا را داريم اگر درد دوري از شهداي عزيز را داريم، خدا داريم.
اي خداي شهدا، اي خداي حسين، اي خداي فاطمة زهرا(س)، بندگي خود را عطا بفرما و در راه خودت شهيدم كن، اي خدا يا رب العالمين.
راستي چه بگويم، سينه‌ام از دوري دوستان سفر كرده از درد ديگر تحمل ندارد. خداوندا تو كمك كن. چه كنم فقط و فقط به اميد و لطف حضرت تو اميدوار هستم. خداوندا خود مي‌دانم بد بودم و چه كردم كه از كاروان دوستان شهيدم عقب مانده‌ام و دوران سخت را بايد تحمل كنم. اي خداي كريم، اي خداي عزيز و اي رحيم و كريم، تو كمك كن به جمع دوستان شهيدم بپيوندم.

گرچه بدم ولي خدا تو رحم كن و كمك كن. بدي مرا مي‌بيني، دوست دارم بنده باشم، بندگي‌ام را ببين. اي خداي بزرگ، رب من، اگر بدم و اگر خطا مي‌كنم، از روي سركشي نيست. بلكه از روي ناداني مي‌باشد. خداوندا من بسيار در سختي هستم، چون هر چه فكر مي‌كنم، مي‌بينم چه چيز خوب و چه رحمت بزرگي از دست دادم. ولي خداي كريم، باز اميد به لطف و بزرگي تو دارم. خداوندا تو توانايي. اي حضرت حق، خودت دستم را بگير، نجاتم بده از دوري شهدا، كار خوب نكردن، بندة خوب نبود،... ديگر...
حضرت حق، اميد تو اگر نبود پس چه؟ آيا من هم در آن صف بودم. ولي چه روزهاي خوشي بود وقتي به عكس نگاه مي‌كنم. از درد سختي كه تمام وجودم را مي‌گيرد ديگر تحمل ديدن را ندارم. دوران لطف بي‌منتهاي حضرت حق، واي من بودم نفهميدم، واي من هستم كه بايد سختي دوران را طي كنم. الله اكبر خداوندا خودت كمك كن خداوندا تو را به خون شهداي عزيز و همة بندگان خوبت قسم مي‌دهم، شهادت را در همين دوران نصيب بفرماييد و توفيق‌ام بده هر چه زودتر به دوستان شهيدم برسم،

انشاء الله تعالي.منزل ظهر جمعه 

82/4/6

ان شاءالله ماهم...

شادی ارواح طیبه شهداصلوات

+نوشته شده در جمعه یازدهم مهر 1393ساعت23:58توسط صادق |
خاطره ای ازامام ورهبری

نامه‌‌هایی از بهشت

این وصیت‌نامه‌هایی که امام می‌فرمودند بخوانید، من به این توصیه‌ی ایشان خیلی عمل کرده‌ام. هرچه از وصیت‌نامه‌های همین بچه‌ها به دستم رسیده - یک فتوکپی، یک جزوه - غالباً من اینها را خوانده‌ام؛ چیزهای عجیبی است. ماها واقعاً از این وصیت‌نامه‌ها درس می‌گیریم. این‌جا معلوم می‌شود که درس و علم و علم الهی، بیش از آنچه که به ظواهر و قالبهای رسمی وابسته باشد، به حکمت معنوی - که ناشی از نورانیت الهی است - وابسته است. آن جوان خطش هم بزور خوانده می‌شود، اما هر کلمه‌اش برای من و امثال من، یک درس و یک راهگشاست و من خودم خیلی استفاده کرده‌ام.در بسیاری از موارد، به پدر و مادرشان می‌نوشتند که ما از این‌جا دل نمی‌کَنیم؛ این‌جا بهشت است و زندگی این‌جاست. مثلاً در جواب این‌که مادرش نوشته بود پسرم! زودتر بیا، یا به ما خبر بده، می‌گوید اصلاً آن‌جا زندگی نیست؛ زندگی این‌جاست. این همان معنویت بود. وقتی معنویت هست، دلها مجذوب آن می‌شود. وقتی دلها مجذوب شد، نیروها به دنبال دلها و اراده‌ها حرکت می‌کند. وقتی این‌طور شد، بزرگترین قدرتها نمی‌توانند یک ملت را شکست بدهند. برادران! این واقعیت در ایران اتفاق افتاد؛ بزرگترین قدرتهای دنیا نتوانستند ایران را شکست بدهند.
 بیانات در دیدار جمعی از فرماندهان سپاه ۱۳۷۰/۰۶/۲۷
+نوشته شده در جمعه یازدهم مهر 1393ساعت18:24توسط صادق |
شیخ شهیدشریف قنوتی


سلام خدابرهمه شهیدان ومجاهدان راه حق وحقیقت

دیروزعصرکه برای زیارت قبورمطهرشهدای آبادان رفتیم دروسط گلزارشهدا،مزارمطهرشهیدشریف قنوتی مشخص بود
اولین روحانی شهیددفاع مقدس
درادامه زندگینامه وشهادت مظلومانه این سربازامام زمان عج رابخوانید

+نوشته شده در جمعه یازدهم مهر 1393ساعت10:38توسط صادق |
مراسم
فرداساعت3 عصر

گردهمایی بزرگ رزمندگان شهرستان های ماهشهر-هندیجان-بندرامام خمینی(ره)-شهرک طالقانی وشهرک شهیدچمران

مداح حاج صادق اهنگران                    سخنران:سردارتنگسیری               اجرا:صادق بهمئی 

مکان:حسینیه عاشقان ثارالله ماهشهر

 

+نوشته شده در سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت18:36توسط صادق |
مناجات
الان ساعت حدود4صبح.وسط اروند روسینه یک قایق درازکشیدم..آب موج زنان وستارگان آسمان دررقص مناجات.خدایاچقدردلم برای آسمان اینجاتنگ میشود .اینجاکه شبهایی نه خیلی دور،ستارگانش چشم درچشم ستارگان زمین داشتند...

چقدرصدای تلاطم امواج اشناست...ونسیم چه بوی معطری باخودآورده است...

خوب که گوش بسپاری!!!گوش جانت به نجوای شهیدان آرام می گیرد..صدای ارام شهداکه تور ابه بزم اسمان فرامیخوانند...اللهم الرزقنااااااا

شبی پیش-میان موجهای اروند.

+نوشته شده در سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت12:33توسط صادق |
جگرشیرنداری،سفرعشق نرو
شهيد «محمد كشتكار» كودكي را با طعم تلخ يتيمي سپري كرده بود و پدر و مادرش به رحمت واسعه الهي پيوسته بودند. بعد از آن برادرش «حسين» به فيض شهادت نايل آمد، خود با وجودي كه سن و سال زيادي نداشت، لباس رزم بر تن نمود و راهي حبهه شد، در خط مقدم نبرد او را ديدم كه با خطي درشت بر پشت پيراهنش نوشته بود: «جگر شير نداري سفر عشق مكن»

چندي بعد كه خبر شهادتش را شنيدم به ديدارش شتافتم، نگاهم كه به پيكر بي سرش افتاد گفتم لشكر علي(ع) عجب شير مرداني را در خود جاي داده است.

منبع: كتاب با ياران سپيده، نويسنده: محمدخامه يار، ص82

+نوشته شده در سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت11:54توسط صادق |
خاطرات حضرت آقا دردفاع مقدس

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif عملیات شناسایی با شهید چمران
می‌رفتیم برای شناسایی؛ در منطقه‌ای که معروف به «دبّ حردان» است؛ دب حردان در غرب اهواز واقع است. ما این دفعه از طرف شمال می‌خواستیم برویم، از جاده‌ای که می‌رود طرف سوسنگرد، از وسط جاده یک راهی بود آمدیم آن‌جا و بچه‌ها در آن‌جا، مواضع خمپاره مستقر کرده بودند و ما هم داشتیم می‌آمدیم برویم طرف دب حردان، شناسایی کنیم ببینیم دشمن کجاهاست، چه جوری است. چون مهم بود، خود دکتر چمران متقبل شده بود که این شناسایی را انجام بدهد، من هم بودم، یک عده هم از بچه‌ها بودند.
آمدیم به یک نقطه‌ای رسیدیم، بچه‌ها تقسیم شدند به چند قسمت که بروند از طرف‌های چپ و راست و روبه‌رو شناسایی کنند. آن عده‌ای که روبه‌رو رفته بودند با دستپاچگی آمدند و گفتند چند تا نفربر عراقی آمده این‌جا و حالا یا برای شناسایی آمدند یا این‌که ماها را دیده‌اند و آمده‌اند که ما را بگیرند که احتمال اسارت و این چیزها بود. دکتر دید که اینها آرپی‌جی ندارند. چند تا آرپی‌جی‌دار را فرستاد، بعدهم خودش نتوانست آرام بگیرد. گفت من هم می‌روم. من هم می‌خواستم بروم نگذاشت، گفت نه شما نیا، هر چه اصرار کردم نگذاشت بروم، گفت شما همین جا باشید تا ما برگردیم. البته می‌شنیدیم صدای نفربر را، اینجور خیال می‌کنم که خیلی دور نبود، چند صد متری مثلاً فاصله داشت. دکتر و اینها رفتند، ما هم نشستیم با چند تا از بچه‌ها، البته ما هم آرپی‌جی‌زن داشتیم و سلاح انفرادی هم داشتیم؛ ژِ۳ و کلاشینکف.
نشسته بودیم منتظر که ببینیم اگر آنها احتیاج به کمک داشتند برویم جلو، اگر هم برگشتند که برگردیم عقب. در همین حین دیدیم که دور و بر ما را دارند با توپخانه می‌کوبند. اتفاقاً زیر یک درختی نشسته بودیم، چون هوا هم گرم بود زیر یک درختی نشسته بودیم که سایه باشد، داشتند همان درخت را که یک گرایی محسوب می‌شد خودش، یک نشانی محسوب می‌شد آن‌جا را داشتند می‌کوبیدند. ما یک قدری دراز کشیدیم و خودمان را محافظت می‌کردیم، بعد دیدیم نه این‌جا را سخت دارند می‌کوبند، گفتیم برویم آن‌طرف‌تر یک خرده، ببینیم چه می‌شود باز هم می‌کوبند یا نه. بنا کردیم با حالت خنده به سرعت خودمان را کشیدیم عقب، در همین حین البته چند تا توپ زدند که ما خوابیدیم؛ خب من  دقیقاً یادم است واقعاً لطف خدا بود که اینها به ما اصابت نمی‌کرد. همین‌طور که دراز کشیده بودیم اطراف ما این ترکشهای خمپاره می‌خورد زمین؛ تَرَک تَرَک تَرَک من می‌شنیدم صدایش را. حتی یک جوی آبی نزدیکمان بود، می‌ریخت توی آب؛ تِک تِک تِک همچین پشت سر هم می‌ریخت توی آب، داغ بود، جسم آهن داغی که خب توی آب بخورد یک صدایی می‌کند. یک مقداری که عقب رفتیم دیدیم همان نقطه‌ای که ما نشسته بودیم - که درخت بود و اینها - همان نقطه را، دقیقاً همان نقطه را زدند که اگر ما آن‌جا بودیم این گلوله‌ی توپ می‌خورد وسط جمع مثلاً شش، هفت نفری ما و لابد یک چند تا شهید داشتیم. غرض سعادت شهادت نداشتیم یا سعادت زنده ماندن داشتیم.
بیانات در تاریخ ۱۳۶۰/۱۰/۱۶
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/27709/03.jpg

+نوشته شده در شنبه پنجم مهر 1393ساعت16:4توسط صادق |
سلام

هفته دفاع مقدس اوج افتخارات ملت ایران است...امام خامنه ای

+نوشته شده در شنبه پنجم مهر 1393ساعت14:46توسط صادق |
لباس مقدس

مظلومیت پنهان
یکى از روزها که خاک ها را به دنبال شقایق هاى پنهان، مى کاویدیم، در اطراف ارتفاع 112 فکه، به پیکر چند شهید برخوردیم که همه شان آرام و زیبا برروى برانکارد خوابیده و شهد شهادت نوشیده بودند. یکى از آنان لباس سبز و زیباى «سپاه» بر تن داشت و با اینکه بیش از ده سال از شهادتش مى گذشت، ولى رنگ سبز لباس او همچنان زیبا و تمیز خود نمایى مى کرد.
شروع کردیم به جستجو میان پیکر شهدا بلکه پلاک و یا کارت شناسایى از آنها بیابیم. دگمه هاى لباس سپاه او را که باز کردیم، متوجه یک گلوله عمل نکرده خمپاره 60 میلیمترى شدیم که مستقیم بر روى بدن او اصابت کرده بود. گلوله خمپاره، کمر شهید و کف برانکارد را سوراج کرده و در زمین نیز فرو رفته بود.

(لباس مقدس پاسدارشهیدی که درتفحص اخیردرجزیره مجنون کشف گردید)
با احتیاط تمام، گلوله خمپاره را از بدن او خارج کردیم و به کنارى نهادیم. یک آن برگشتم به هنگامه عملیات والفجر یک، بهار سال 62، زمانى که او زخمى بوده و ذکر مى گفته، خمپاره اى بر بدن مجروحش فرود آمده و...

اللهم الرزقنا.......

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم شهریور 1393ساعت12:57توسط صادق |
شاهد ان شهید

رویای صادقه مادر شهید شریفی

مرحوم آیت‌الله خراسانی گفت: قبر فرزند شما را آقای مکی‌نژاد می‌داند. به ایشان بگو شهید گمنامی را که در نزدیکی آیت‌الله اشرفی اصفهانی مدفون شده به شما نشان بدهد. در تاریخ 17/8/1373 پیکر شهیدی که پس از 12 سال از منطقه‌ی عملیاتی والفجر مقدماتی آورده شده بود، در قطعه‌ی ثامن‌الائمه گلستان شهدای اصفهان به نام شهید گمنام دفن گردید. چهار سال بعد شبی مادر ایشان خواب دید. از طرف قبرستان خیابان فیض وارد گلستان شهدای اصفهان گردید. از قسمتی که مرقد آیت‌الله فاضل هندی و آیت‌الله خراسانی است پله‌هایی در جلوی او نمایان گردید و با پایین رفتن به باغی وارد شد، که در محفلی نورانی عده‌ای از علما از جمله آیت‌الله خراسانی و آیت‌الله ارباب تشریف دارند. ایشان آن‌ها را قسم داد که قبر فرزندش را به او نشان بدهند. مرحوم آیت‌الله خراسانی(ایشان سال‌ها قبل از انقلاب وفات یافته است) گفت: قبر فرزند شما را آقای مکی‌نژاد می‌داند. به ایشان بگو شهید گمنامی را که در نزدیکی آیت‌الله اشرفی اصفهانی مدفون شده به شما نشان بدهد. آن زمان من (آقای مکی‌نژاد) در مشهد بودم و قضیه‌ی خواب را از حاج آقا ناظم شنیدم. اکنون آن شهید گمنام سنگ قبر جدیدی دارد: شهید مهدی شریفی، فرزند احمد، متولد 1339

 

کتاب لحظه های آسمانی، ص84 راوی: اسدالله مکی ‌نژاد (نماینده‌ ی بنیاد شهید در گلستان شهدای اصفهان)

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم شهریور 1393ساعت12:47توسط صادق |
شهید درکلام شهید
علمدار روایتگری حاج عبدالله ضابط

شهید به مثابه عطری است که در ان را باز کرده اند،بوی آن می پیچد و همه جا را معطر می کند .تورا فرا میخواند و وقتی به سوی او می روی ،زمین گیرت می کند . طلائیه اگر رفته باشی می دانی، پاها التماس می کنند بنشین.گرد و غبار وقتی روی لباست می نشیند ،بوی عطر در مشامت می پیچد و تازه می فهمی که آسمانگیر شده ای.به محض اینکه روی خاک زانو زدی،اولین درس از رشته عشق را می آموزی.صورتت که خاکی می شود ،آنچه آموختی با جانت در می آمیزد. این همان خاکی ایست که نیمه های شب از اشک شهید گل شده است .صدای باد، ناله های دلش را درگوشت می پیچاند.ودرس را مرور می کنی؛هرچه ادب و تواضعت بیشتر باشد در آستان دوست محبوب تر خواهی شد .دستهایت نا خوداگاه به سوی آسمان بلند می شود.پرده ی دل می لرزد ،اشک فرو می ریزد و می گویی؛ای رئوف مهربان حی قدیر،جان زهرا و علی دستم بگیر .


واو درس دوم را به تو آموخته است ؛تمنا‍. هنوز دستها را پائین نیاورده ای که غوغا می شود .بطن آسمان به لرزه در می آید .گرد و غبار بلند می شود .صاعقه ای می زند دلت آرام می گیرد و تازه می فهمی آنکه تو را فراخوانده و ضمانتت را کرده است چه منزلتی در این آستان دارد .حالا دیگر بوی عطر تمام فضای دلت را تسخیر کرده است . آرامش غریبی را حس می کنی که تا آن زمان نیافته بودی.گویی با دلت تنهای تنها شده ای و باد هر چه غریبه بوده را با خود برده .چقدر خودت را آشنا می یابی .لذت این حس در وجودت پیچیده که ناگهان یاد آوری خاطره ای که آنرا راوی در کنار اروند برایت گفته احساست را در هم می پیچد(در روایت داریم که هر کس که در آب شهید شود ،اجر دو شهید را دارد یک بار برای یکی از دوستان غواصم این روایت را تعریف کردم .گفت راست می گویی،از فرط ترسی که جنگِ در آب دارد.آن هم شب،در آب اروند خروشان،زیر آتش سنگین که بالای سرت می ریزد.شب عملیات والفجر هشت معنای این جمله را یافتم که هر کس که میخواهد به امام زمانش برسد ،باید خودش را به آ ب و آتش بزند و در آن شب هم آب بود و هم آتش)

 

و درس سوم را می آموزی؛مجاهدت.باید صداقتت را اثبات کنی و این کار سختی است خیلی باید خودت را آماده کنی.ابتلا لازمه عشق است و خطر شرط عاشقی .اما نترس .آنکه تو را به آغاز این راه خوانده ،می تواند به پایان این مسیر نیز برساندت. آنکه در آن عالم برایش حکم شفاعت زده اند ،سهل است در این دنیا که نگاهش حکم مسیحا کند.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393ساعت23:40توسط صادق |
رفیق آسمانی

چند روایت از زندگی حاج‌ عبدالله ضابط

امضای من به چه درد شما می خوره؟

به عنوان مبلغ نمونه به بیش از هشتاد دانشگاه کشور اعزام شده بود؛ دانشجوها به او دل می بستند. موقع خداحافظی، دورش حلقه می زدند و امضای یادگاری می‏خواستند.

می‏گفت: امضای من ناقابل به چه درد شما می خوره؟

بعد عکس‏های شهدا را به آنها هدیه می‏داد…

***

خشاب گذاری فرهنگی

سعی می کرد بعد از تبلیغ هم رابطه اش را با مخاطبینش حفظ کند. همین قدر که آنها احساس کنند یک رفیق روحانی دارند، برایش کافی بود.

تلفنش هر لحظه زنگ می خورد. یکی سوالی می‌پرسید و مشورت می‌خواست و یکی…

گاهی برای همه آشناهایش هدیه‏ای کوچک مثل کارت پستال و… می‏‌فرستاد، بنده‏‌های خدا ذوق می‏‌کردند وقتی می‌دیدند هنوز حاجی به یادشان است. جیب هایش را هیچ گاه از هدیه های کوچک، خالی نمی‏‌گذاشت.

حاضر نبود این رفتارش را ترک کند.اسمش را گذاشته بود:خشاب گذاری فرهنگی!

***

مثل ضابط تربیت کنند!

از طرف یکی از دانشگاه‏ها، در نامه‏ای خطاب به دفتر نهاد رهبری در دانشگاه‏ها نوشته بودند:

به حوزه‏‌های علمیه بگویید مانند ضابط تربیت کنند…!

***

اینقدر کار کنید که پیشمان نشوید

گفتم: حاج آقا خیلی کار می‌کنید. دیر وقت است. جواب داد: آنقدر کار کنید که موقع رفتن به پیشگاه خدا، پشیمان نباشید که کم کار کرده‌اید، جوابتان این باشد که دیگر رمق نداشتم کار کنم.

***

با تمام خستگی‏اش…

خسته می‌آمد خانه، دیر وقت. با این حال یک ساعت مانده به اذان صبح بلند می‌شد و نماز می‌خواند. بعد از نماز هم بیدار می نشست و خیلی آرام قرآن می‌خواند.

***

عکس شهدا همیشه در جیب‏هایش بود

تصادف که کرد، رساندندش بیمارستان. پرستار جیب‌هایش را گشت، مانده بود این آدم کیست که جیبش به جای محتویات معمولی هر جیبی، پر است از عکس شهید.

***

وقتی از زن و بچه اش دل کند

امیرحسین یک ساله را نشانده بود روی پایش و بازی می‌کرد… یکدفعه او را زمین گذاشت و گفت: شهید همت، وقتی توانست از زن و بچه‌اش دل بکند، خدا قبولش کرد…

چند ماه بعد، خدا قبولش کرد.

یادش بخیر...چندماه قبل ازپروازش باهم تازه اشناشده بودیم ورفیق...۳روزباهم اعتکاف بود یم مسجدجامع چالوس....یادش تاهمیشه بخیر....الانم حرم امام رضا دفن شده ...خوشابسعاد تت حاج عبد الله...خوشابرشما

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393ساعت23:32توسط صادق |
ورودپیکرمطهرشهدا
تصاویرورود شهدابه خاک وطن23شهریور

گلی گم کرده ام میجویم اورا...........

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393ساعت15:57توسط صادق |
آن سوی آبی ها

آن سوی آبی ها

ما شهیدان جنون بودیم از عهد قدیم

سنگ قبر ماست دریا ، نقش قبرما نسیم

شهر ما آن سوی آبی هاست ، دور از دسترس

شهر ابراهیم ادهم ، شهر لقمان حکیم

اندکی بالاتر از آبادی تسلیم محض

صاف می آیی سرِکوی «صراط المستقیم «

خاک آن عرشی ست ، گل هایش زیارتنامه خوان

سنگفرش آسمانش ، بال های یا کریم

شهر ما آبادی عشق است ، اما راز عشق

عشق یعنی واژه های رمز قرآن کریم

عشق یعنی قاف ولام «قل هوالله احد»

عشق یعنی بای «بسم الله رحمان الرحیم»

علی رضا قزوه

*************************************

*************************************

داعش:دولت آمریکایی -اسرائیلی عراق وشام....بخداحتی حیفم میاد ازاین گروهک مسخره سلفی اینجا چیزی بنویسم ...لعن الله علیم اجمعین..هرچندبفضل خداانتقام خون برادرانم راازآنهاخواهیم گرفت واین وعده الهی است.

+نوشته شده در دوشنبه دوم تیر 1393ساعت11:33توسط صادق |
خرمشهر...

ممدنبودی ببینی شهرآزاد شد....

سردارشهیدسیدمحمدجهان آرادرکنارحضرت امام خامنه ای(روزهای مقاومت خرمشهر)

سالروزسوم خردادوفتح خرمشهرمبارکباد

شادی همه شهیدان مقاومت وآزادی خرمشهر صلوات

+نوشته شده در شنبه سوم خرداد 1393ساعت17:52توسط صادق |
مدافعین حرم

آخرین بوسه پدربرمدافع حرم عمه سادات

یارانی که بیدریغ لبخندرضایت امیرعلمدارعاشورارابه هدیه گرفتند

آهای !رفیق آسمانی

سلام ماراهم به عباس تشنه لب برسان

پدر شهید محرم علی پور، بر پیشانی فرزند شهیدش بوسه می زند تا رضایتش از او را فریاد بزند. او امسال در روز پدر، به دیدار فرزندش در گلزار شهدا می رود و مزارش را گلباران خواهد کرد...به گزارش عرش نیوز، «محرم علی‌پور»، متولد به سال ۱۳۵۴ در روستای «قراجه محمد» (از توابع «مرند») روز ۷ اردیبهشت ماه ۱۳۹۳شمسی، در نبرد با پیروان اسلامِ آمریکایی و مزدوران وهابی سعودی، برای دفاع از حرمِ بانوی مقاومت حضرت زینب کبری)س (خلعت شهادت پوشید.
تصویری که پیش رو دارید، نمایی است از پدر شهید «محرم علی پور»، که بر پیشانی فرزند شهیدش بوسه می زند تا رضایتش از او را فریاد بزند. او امسال در روز پدر، به دیدار فرزندش در گلزار شهدا می رود و مزارش را گلباران خواهد کرد.

                                                              خدایاماراهم برسان

                                    شادی ارواح طیبه همه شهیدان مدافع حرم اهلبیت صلوات

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم اردیبهشت 1393ساعت12:57توسط صادق |
گزارش تصویری

این هم یه گزارش تصویری که البته هنوزتصاویرکامل برنامه ها راآماده نکردم واینها به مددگوشی همراه آماده شده اند.

بهبهان-حکاکی استادآلبومراد درحال اماده کردن سنگ مزارشهدا

قبورمطهرشهدای گمنام -استادمعمارافریشم درحال کار پایین قبور شهدا

ازراست به چپ:حاج علی چمن نژادیان-حاج علی محمدطیبی- خودم-حاج محمودقنواتی-سعیدچمن زاده

ایستاده:پیمان بهمئی-یعقوب داسه ---اون اخر هم حبیب بهمئی

ساعتی قبل ازشروع مراسم سالگردشهدا

نمای سن برنامه سالگردشهدا

شروع برنامه

محل ورودوخروج مهمانان

جناب سرهنگ بابلی(فرمانده سپاه امیدیه)-سرد ارسیدمحمدباقرزاده-فرماندارامیدیه

اجرای سرودتوسط گروه ذکر

حضورسردارآقاجری نماینده محترم مجلس شورای اسلامی

نمای زیارتگاه شهدای گمنام به مساح حدود۵۵۰مترمربع

*****************

انشالله گزارش تصویری کاملتری ارائه خواهم کرد

شادی ارواح طیبه شهداوامام شهدا۳صلوات محمدی پسندبفرست.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1393ساعت6:47توسط صادق |
آقا

شهیدی بود كه همیشه ذکرش این بود:

یابن الزهرا

یا بیا یک نگاهی به من کن

یا به دستت ما در کفن کن .

از بس این شهید به امام زمان (عجل الله تعالي فرجه) علاقه داشته است.

بعد به دوست روحانی خود وصیت می کند. اگر من شهید شدم دوست دارم در مجلس ختم من تو سخنرانی کنی

آن روحاني می گوید ما از جبهه برگشتیم وقتی آمدیم دیدیم عکس شهید را زده اند پیش پدر و مادر آمدم گفتم این شهید چنین وصیتی کرده است آيا من مي توانم در مجلس ختم او سخنرانی کنم

آنان اجازه دادند

در مجلس سخنرانی کردم بعد گفتم ذکر شهید این بوده است

یا بن الزهرا

یا بیا یک نگاهی به من کن

یا به دستت مرا در کفن کن

وقتی این جمله را گفتم ، یک نفر بلند شد و شروع كرد فرياد زدن . وقتي آرام شد گفت: من غسال هستم دیشب آخرهاي شب به من گفتند يكي از شهدا فردا بايد تشييع شود و چون پشت جبهه شهيد شده است بايد او را غسل دهي

وقتی که می خواستم این شهید را کفن کنم دیدم یک شخص بزرگواری وارد شد گفت: 

برو بیرون من خودم باید این شهید را کفن کنم.

من رفتم . در وسط راه با خود گفتم اين شخص كه بود و چرا مرا بيرون كرد .

با عجله برگشتم و ديدم اين شهيد كفن شده و تمام فضای این ساختمان غسال خانه بوی عطر گرفته بود. از ديشب نمي دانستم رمز اين جريان چه بود و آن آقا كه بود ؛ اما حالا فهميدم

شادی ارواح طیبه شهداصلوات 

+نوشته شده در شنبه بیستم اردیبهشت 1393ساعت23:29توسط صادق |
آقایمان

مهمترین جمله امام خامنه ای "حفظه الله "درسال ۹۲ازنظرمردم:

"اگرغلطی ازرژیم صهیونیستی سربزند،جمهوری اسلامی تل اویو وحیفاراباخاک یکسان خواهدکرد."

الله اکبر الله اکبر الله اکبر

جانم فدای رهبر

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت0:54توسط صادق |
وصیت نامه شهدا
این وصیت نامه هارابخوانیداینها50سال عبادت است

متن وصیت نامه شهید علیرضا بنکدار به شرح زیر است:

بسمه تعالی

ربنا افرغ علینا صبرا وثبت اقدامنا وانصرنا علی القوم الکافرین

خداوندا در این مبارزه پایداری را بر ما فرو ریز و گام‌‌هایمان را استوار ساز و بر گروه کافران پیروزمان گردان.

ما عاشقیم، عاشق صبح، در بلندی معراج زندگی به صخره‌ها خورده‌ایم و کف نبودیم تا بمانیم منجلات شویم، ما شیفتیه‌ایم، شیفته رنگی به سرخی گل سرخ، رهسپاریم رهسپار نور تا بوی یاس گیریم ما خوانده‌ایم سرود شهادت را که بسپاریم تن را به گلوله و بگریزیم از زیستن به نابودی دنیا،‌ ما مانده‌ایم که ببینیم که این لحظه‌ها را که ببینیم چگونه تیر خصم یاران را می‌گیرد و به هنگام غروب ما را می‌برد.

ما روسیه از دنیاییم که نگران نشسته‌ایم. خدای من! فردای قیامت که میان بندگانت داوری می‌فرمایی مرا به دیدارت شاد گردان،‌ خدای من! چنان کن سرانجام کار من را که در صحرای محشر روی آن داشته باشم که سرفراز آرم و جلال و جبروت تو را بنگرم. خدای من! در آن روز چنان به عفو و بخشش خود امیدوارم گردان که بتوانم دیده به دست جود و کرم تو بدوزم و سر به آستان فضل تو بسپارم.

خدمت پدر و مادر عزیزم و خواهرانم و برادرم و همسر و فرزندانم! همانطور که می‌دانید هر انسانی سرنوشت خود را با اعمالش انجام می‌دهد. آینده خود را رقم زده و خود را پیدا می‌کند. اگر پیرو راه باشیم که به مقصود رسیده‌ایم وگرنه خویشتن خویش را به وادی برهوت برده‌ایم. خوشحالم از اینکه خداوند این توفیق را به من داد که در نبرد با کفر شرکت کنم و امید آن دارم که بتوانیم ما نیز چون علی(ع) که در محراب عشق به شهادت رسید در این راه به شهادت برسیم و با خون خود تبلیغی باشیم برای بازماندگان. زیرا که مسئله شهید و شهادت شاهدی است بر واقعیت. امید آن دارم که بازماندگان ما بتوانند این انقلاب الهی را که سرانجام پرچم پرافتخارش به‌دست مولایمان حضرت مهدی(عج) است که مهمترین بخش سازنده این انقلاب خون شهیدان است به ثمر برسانند.

پس از شما بازماندگان و تمام دوستانم که در همه جا با من بودید انتظار دارم که با صبر و بردباری الگو باشید و مبلغی باشید که تبلیغ یا جهاد می‌کند. ای عزیزان! امیدوارم مرا حلال کرده باشید و خواهرانم چون زینب(س) و برادرم چون علی(ع) و همسرم نیز فاطمه(س) گونه باشند.

امید آن دارم که پیکرم بازنگردد، امیدوارم که همچون فرزندان مفقودالاثر مادرم فاطمه(س) باشم که از روی هزاران شهیدی که بی هیچ تشییع جانشان را در راه خداوند و انقلاب فدا کرده‌اند شرمنده نشوم و می‌خواهم همچون شهدای گمنام باقی بمانم. در آخر از شما عزیزان خواستارم نگذارید پرچم پرافتخار اسلام بر زمین بماند که منافقان و از خدا بی‌خبرهای کوردل، بی خبران روزگار بتوانند آزادی ملت ما را سلب کرده و خون آنان را لگدمال نمایند و بر این پرچم ارزش بنهند.

خدایا از تو می‌خواهم که مرا ببخشی و آمرزیده گردانی  و نگذاری از قافله شهادت عقب افتم. امام این قلب امت را سالم و هر کس بر او دشمن روا می‌دارد نابودش سازی. یاران امام را همچون خامنه‌ای‌ها را حفظ بفرما و این انقلاب را به حکومت امام زمان ملحق نمایی.

از همسر و خواهران و برادرم و عزیزان و دوستان و یاران و بستگان می‌خواهم که با دوری از وابستگی دنیوی با تلاش در نماز و دعا و نیایش زبان سخن با او را بیاموزید و نگذارید بند اسارت به جانمان بزند. خدایا خط‌های ضد ولایت فقیه و هر آن کس را که مخالف حق است نابودش ساز و در آخر آرزو دارم همچون بانوی پاک حضرت فاطمه(س) مفقود الاثر گردم که دست نامحرمان بر من نخورد شاید خداوند پذیرای وجود من گردد.

« اللهی کفی بی عزا، ان اکون لک عبدا، و کفی بی‌فخر ان تکون‌لی.»

«خداوندا برای من همین عزت کافیست که بنده تو باشم و همین افتخار مرا بس که پروردگار من باشی.»

والسلام علی من اتبع الهدی

علیرضا بنکدار

شادی ارواح مطهرشهدا14صلوات

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت11:53توسط صادق |
مهمان عزیز
سلام ودعای خیر

شهدادلشون میخواست مجلس روضه داشته باشند...

دیروزتپه نورالشهدامیزبان مهمان بسیارعزیز وباصفایی بود

من که داشتم به طرف تپه میومدم یکی ازدوستان تماس گرفت وگفت زودبیا که مهمان داریم ...گفتم کی؟ گفت:حاج صادق آهنگران...که ازمراسم اربعین شهدای گمنام گچساران برمی گشت وبه اهوازمی رفت...

سرمزارشهدانشست ودرجمع زائرین مزارمطهرشهداشروع به مداحی کرد...جانم به وجودت مردخدایی

منم سریع خودم ورسوندم وازمحضرشهداویادگارشهدافیض بردیم

البته حاج صادق قول دادبرای سالگردشهدای گمنام باهماهنگی تشریف بیارن



چمن زاده-من-حاجی و...


برزوچمن زاده-یعقوب-حاج صادق-من-حاج محمودقنواتی


عکس سری قبل که حاج صادق خرداد ماه تشریف آورده بودند.
 
پ.ن:بعدازحاج صادق جناب دکتربهمئی نماینده عزیزمردم شریف رامهرمزتشریف آوردن وقول مثبت پیگیری جهت ادامه کارتپه نورالشهدارادادن وانشالله قرارشد چندکارعمرانی مهم هم به مدد الهی وپیگیری دکتربهمئی انجام بشه که بعضی هاشون درحال انجام هستند مثل  روشنایی معابرروستاهاوامورکشاورزی و...

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1392ساعت13:29توسط صادق |
والفجر8
 

سالروزعملیات غرورآفرین والفجر۸ویادهمه شهدای گمنام وغواص اروندگرامیباد

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392ساعت13:26توسط صادق |