آهنگ وبلاگ دکلمه نجواباامام زمان(عج) است که درمطلع یادواره۶۵شهیدگرانقدربخش جایزان اجراکردم

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی ۱۳۹۱ساعت0:0توسط صادق |
خط شهدا
📝 موضوع : خط شهدا با یه عده طـــلبه آمدند قم. همه شهــــید شدند الا محــــسن. خواب امام حسیــــــن'ع' رو دیده بود. آقــــــا بهش گفته بود: "کارهات رو بکن این بـــار دیگه بار آخــــره " یه ســـــربند داده بود به یکےاز رفقاش، گفته بود شهید که شدم ببندیدش به ســـــینه ام. آخه از آقا خواســـتم بےســــر شهید شم. با چند تا از فرماندهان رفته بود توی دیدگـــــاه. گلوله 120خورده بود وسطـــــــشون جنـــــازه اش که اومد،ســـــر نداشت. سربند رو بستیم به سیـــنه اش.. روی سربند نوشته بود ؛ ♦"أنا زائر الحســــــین ع" 🌷شهید محسن درودی 
+نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴ساعت0:28توسط صادق |
سالگردشهدا
بسم رب الشهداء به اطلاع میرساند، بمناسبت دومین سالگرد شهدای گمنام مراسم باشکوه دعای پرفیض کمیل برگزار میگردد؛(برنامه بصورت زنده و مستقیم ازشبکه استانی خوزستان پخش می شود) مداح:نبوی زمان:پنجشنبه ۲۷ فروردین ساعت۲۱ مکان: امیدیه.بخش جایزان.تپه نورالشهداء لاله های زهرایی
+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت18:10توسط صادق |
ازرضاتارضای خدا
ازرضابخاطرخدا گذشتم (شهیدرحیم افتخاری) رحیم نوشته اش راکه به عنوان وصیتش بود،پاره کردوروی آب اروندپاشید.بعدهمانطورکه کنارهم نشسته بودیم،عکسی راازجیبش درآوردوگفت:"ببین پسرم رضاست"اشک به پهنای صورتش جاری بود.اورضاراخیلی دوست داشت.زیرلب زمزمه کرد:"یارضایاشهادت" رحیم عکس راازمن گرفت ومیان بهت وحیرت من پاره کرد وبه روی اروند انداخت. گفتم:چکارکردی؟ گفت:"احساس کردم رضا مانع معامله ی من وخدایم شده.حالادیگراروند هم شاهد است که هیچ مانعی بین من وخدایم نیست.من ازرضایم گذشتم تارضای خداراخریده باشم"
+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت1:33توسط صادق |

مراسم یادواره سردارسرلشکرپاسدارشهیدمجید بقایی

 

سخنران:سردارمرتضی صفاری

مداح:حاج احمدخلف زاده

مجری:صادق بهمئی

زمان:9بهمن ماه1393 ساعت20-شهرستان بهبهان

+نوشته شده در پنجشنبه نهم بهمن ۱۳۹۳ساعت0:49توسط صادق |
چهلمین نفر
حسن باقری گفت: بقـایی وصل به شهدا و امام زمان هست کسی روی حرفش نباید حرفی بزند

محسن رضایی برای تعریف مجیدگفت: مجید فرمانده قوای اول کربلا بود قوای اول کربلا یعنی هفت لشکر از سپاه یعنی4500 هزارنفر فرماندشان مجیدبقایی بود
و سید یحیی صفوی در وصفشان فرمود: مجید بقایی عارفی مجاهد بود. کسی بود که ملت بهبهان در روزقیامت می بیند که چگونه چهره اش می درخشد.

قبل از عملیات والفجر مقدماتی قرار شد که عده‌ای از مسئولین و فرماندهان نظامی جنگ، دیداری با حضرت امام خمینی(ره) داشته باشند، اما شهید بقایی گفته بود که باید برای شناسایی این عملیات در منطقه بمانیم، به همین دلیل او به همراه عده‌ای دیگر از جمله شهید حسن باقری در منطقه عملیاتی ماندند و صبح روز بعد به اتفاق ایشان و چند تن از فرماندهان دیگر با دو دستگاه جیپ جهت شناسایی منطقه به طرف محل مورد نظر حرکت کردند.
شهید بقایی در طی مسیر مشغول تلاوت قرآن و حفظ سوره والفجر بود. او به کمک یکی از دوستانش این سوره شریفه را از حفظ می‌خواند. پس از رسیدن به مقصد، همگی از ماشین پیاده شده و به طرف سنگر دیده‌بانی حرکت نمودند. ایشان در بین راه به برادران همراه می‌گوید: آیا می‌شود انسان به این درجاتی که خداوند در قرآن فرموده است، برسد که:
«
یا اَیتهاالنَّفس المُطمَئنَّه ارِجِعی الی ربِّکِ راضیَهً مرضیهً فَادخُلی فی عِبادی وَادخُلی جَنَّتی»
و آیا خدا توفیق این امر مهم را به انسان می‌دهد که به آن مرحله عالی نایل گردد؟
هنوز کلام مجید به انتها نرسیده بود که خمپاره دشمن به نزدیکی آنان اصابت کرد و او جواب سئوال خود را با فوران خون مطهر و قطع پاهایش دریافت نمود و بدین سان عاشقانه و خالصانه به سوی پروردگار خویش پرواز کرد و به درجه قرب و رضوان الهی دست یافت.

 

+نوشته شده در پنجشنبه نهم بهمن ۱۳۹۳ساعت0:0توسط صادق |
کاش

زود بیدار شدم تا سر ساعت برسم

بایداین بار به غوغای قیامت برسم

من به "قد قامت" یاران نرسیدم، ای کاش

لا اقل رکعت آخر به جماعت برسم

آه ،مادر! مگر از من چه گناهی سر زد

که دعا کردی و گفتی به سلامت برسم؟

طمع بوسه مدار از لبم ای چشمه که من

نذر دارم لب تشنه به زیارت برسم

سیب سرخی سر نیزه ست... دعا کن من نیز

این‌چنین کال نمانم به شهادت برسم

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۳ساعت22:5توسط صادق |
یاعلی
دلم ازوحشت زندان سکندربگرفت

رخت بربندم وتاملک سلیمان بروم

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم دی ۱۳۹۳ساعت7:17توسط صادق |
بیادفرمانده لشکراحراربدر
سردارسرلشکرپاسدارشهید اسماعیل دقایقی

به سال 1333 در استان خوزستان و در شهر بهبهان به دنیا آمد.  وی پس از ورود به دبستان و پشت سر گذاشتن این مرحله و اتمام دبیرستان، در سال 1349 در کنکور هنرستان شرکت ملی نفت شرکت کرد و پس از قبولی، به ادامه تحصیل در آن هنرستان پرداخت. اسماعیل در همین هنرستان با محسن رضائی (فرمانده سابق کل سپاه) آشنا شد.

اسماعیل به خاطر مبارزات انقلابی‌ای که داشت در سال 1353 و پس از چند ماه از زندان آزاد شد. در پی همین اتفاق بود که  از هنرستان نیز اخراج شد، اما در همان سال در رشته آبیاری دانشکده کشاورزی «دانشگاه اهواز» قبول شد و پس از دو سال تحصیل در این رشته، دوباره در کنکور شرکت کرد و به دانشکده علوم تربیتی دانشگاه وارد شد.

وی در سال 1357 ازدواج کرد. شهید دقایقی در سال 1358با یک نسخه از اساسنامه جهاد سازندگی(سابق) که دانشجویان انجمن اسلامی دانشگاه‌ها آن را تنظیم کرده بودند؛ به «آغاجری» رفت و به اتفاق عده‌ای از دوستان، جهاد سازندگی را راه اندازی کرد.

هنوز چند ماه از فعالیتش در این ارگان نگذشته بود که طی حکمی(در اوایل مردادماه 1358) مسئول تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در منطقه« آغاجری» شد.

اسماعیل به دنبال شروع جنگ تحمیلی، به عنوان نماینده سپاه در اتاق جنگ «لشکر92 زرهی اهواز» حضور یافت. در عملیات «فتح‌المبین» نیز در قرارگاه لشکر فجر با سردار شهید بقایی که در آن زمان فرماندهی قرارگاه فجر را به عهده داشت، همکاری کرد.

در سال 1362، مسئول راه‌اندازی دوره عالی مالک اشتر (ویژه آموزش فرماندهان گردان) شد. در زمان اجرای طرح مالک اشتر، عملیات خیبر در منطقه عملیاتی جزایر مجنون انجام شد و شهید دقایقی نیز با حضور در این نبرد فراموش نشدنی، فرماندهی یکی از گردانهای خط مقدم را به عهده داشت. بعد از عملیات خیبر به پشت جبهه بازگشت و دوره یاد شده را در تابستان 1363 به پایان رسانید.

وی پس از مدتی در لشکر 17 علی‌بن ابیطالب(ع) در کنار شهید «مهدی زین‌الدین» قرار  و با پذیرش مسئولیت طرح و عملیات لشکر به ادامه جهاد پرداخت.

شهید دقایقی هنگامی که فرماندهی«تیپ 9بدر» را پذیرفت، گردان «احرار» را از میان اسیران عراقی تشکیل داد. آنها به رغم آنکه اسیر بودند، با علاقه و اشتیاق در این گردان با ارتشی که خودشان سال‌ها در آن ارتش بودند، می‌جنگیدند و بسیاری از آنها هم به شهادت رسیدند. اسماعیل دقایقی سرانجام در 28 دی ماه 1365 در عملیات کربلای 5 به شهادت رسید.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۳ساعت0:23توسط صادق |
کربلای5

شب های عملیات کربلای5،شب های قدراین انقلاب است.

وانس باآن باعث وارسته شدن می باشد.

هرکس آن عملیات رافراموش کندنامش ازاردوگاه انقلاب قلم خواهدخورد فلذابایداین حادثه بزرگ رازنده نگه د اریم.

حضرت امام خامنه ای(حفضه الله ان شاءالله)

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۳ساعت0:16توسط صادق |
سفرعشق
السلام علیک یااباعبدالله الحسین علیه السلام

رفتیم وامدیم

نه خود پای رفتن داشتیم که برویم وماراشهدایمان بال پروازدادند ...ومگرنه آنکه رفتندتاعشق حسین دردلها شعله ورترگردد وماراباخوبه سفری بردند که کوی شهدابود وجزبه اشارت آنان کسی رابه کوی شهادت حسین علیه السلام راهی نیست.

ونه خودآمدیم که آمدن ازبهشت راهیچ عاشق وشیدایی نمی پسندد.وتاباردیگرچشمانمان آن گنبدهای طلایی بهشت رانبیند درفراقش چونان آدم علیه السلام آرام نمیگیرد.

حرفها واشارتها بسیاراست که آنان راازطریق دل باشما به گفتگوخواهم نشست....

صلوات

+نوشته شده در جمعه پنجم دی ۱۳۹۳ساعت20:20توسط صادق |
راهی
سوی دیارعاشقان روبه خدامی رویم

به کربلا می رویم...

بهرولای عشق او به کربلا می رویم

باشهدامی رویم...

...بالاخره انتظارطولانی عمرماهم درحال به ظهورنشستن است وشب اربعین راهی کوی دلدادگان تاریخ عشق می شویم تا نمی ازشراب طهورعشق حسین ع رابرلبان تشنه کاممان ترکنیم وباماتم کروبیان عالم درهم آمیزیم،آب وآیینه ومهتاب رایکجا به ارمغان عشق ببینیم ودرکوی می نوشان به همراه آن واصل شدگان به روضه معرفت حسین ع صلا دهیم

...لبیک یاحسین.لبیک یاحسین. لبیک یاحسین

دعاگوی همه تان خواهم بود ...آنجا درکنارآن نهر،که هنوزصدای شیهه اسب سقایی باوفاومصمم غمگنانه بگوش می رسد

دعاگوی همه تان خواهم بود...آنجا کنار حسین علیه السلام

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۳ساعت18:42توسط صادق |
غریب عالم
سلام

چندروزپیش به یکی ازاساتیدپیامکی فرستادم به این مضمون:

اصلا رقیه (س) هیچ بخداد خترخودت

یک شب میان کوچه بماند چه میکنی؟

وهمین باعث مکالمه ای بین ماشددرباب غریب وغریبی

که ایشان فرمودند:آقاجان غریب حسین است ودخترش درمیانه خرابه ای گلین به شهادت رسیدن..آه ...آه

که من فی البداهه اشک ازچشمانم سرازیرشدوگفتم:

غریب غریبان آقایمان علی (ع) است،اگرهمه رادرکربلا بشهادت رساندندتا دم آخردستشان به مبارزه آزادبود...ولی مولایمان علی....

غربت فاطمه سلام الله علیهاازشروع غریبی علی (ع)بود و

غریبی حسن (ع)ازغبارغربت پدربودو

غریبی حسین (ع)برای همیشه غریب کردن علی(ع)

وغربت مهدی فاطمه (عج)فقط وفقط بخاطر غریبی وغربت جدش علی (ع)است که اگر نام ویاد وراه آقایمان علی (ع)درنظام عالم برقرار شود،به اندک زمانی جمال دل آرای آخرین ذخیره الهی رخ خواهد نمود.

جانم علی(ع)ای جان جانانم علی (ع)   

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۳ساعت21:16توسط صادق |
تاسوعای حسینی
سلام ان شائالله که عزاداری همه عزیزان موردقبول خداوندمتعال قرارگرفته باشه

امسال هم تپه نورالشهدا درروزتاسوعا میزبان هیئت های مختلف سینه زنی ازبخش جایزان وبخش جولکی بودکه باشوروحال خاصی به کنارمزارشهدای گمنام آمده بودند.دسته جات سینه زنی که بانوای مداحان اهلبیت شورگرفته بودند بارسیدن به کنارقبورمطهرشهدای گمنام پس ازعرض ارادت به محضرشهدامنتظرآغازبرنامه شدندکه باسخنرانی حاج آقاموسوی برنامه آغازشد وسپس مداح اهلبیت ابر اهیم بهمئی ومحمدحسین چمن زاده به ذکرمصیبت پرداختندوسپس میهمان خاص برنامه نوحه سرای باصفای امام حسین ع "حاج میرزازبردست" که ازاستان بوشهراومده بود به نوحه سرایی پرداختند.  

یه زمانی میگفتن اینجا نقطه مناسبی برای دفن شهدانیست...یادهمه اون سختی ها بخیرررر

شادی ارواح طیبه شهد اصلوااااااات

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۳ساعت22:54توسط صادق |
حضورپرخیروبرکت سیدی ازاعاظم سادات

دیدارحضرت آیه الله ملک حسینی(نماینده ولی فقیه دراستان کهگلویه وبویراحمدوعضومجلس خبرگان رهبری) بامردم بخش جایزان وحضورایشان برفرازتپه نورالشهدا،لاله های زهرایی

 

این سیدجلیل القدر باحضوردرکنارتربت شهیدان گمنام ضمن قرائت فاتحه وسلام به ارواح طیبه وتابناک شهدا این نقطه رابسیارروحانی ومعنوی توصیف کردند وباتوضیحات کوتاهی درباره حضورشهدای گمنام به تاثیرگذاری این حضورمعنوی پرداختند.(من هم باتوضیحات کاملی به محضرایشان به شرح پروژه اجرایی تپه نورالشهداپرداختم)

البته قبل ازآن هم درجلسه ای درمنزل یکی ازبزرگواران ودرحضوراقشارمختلف مردم وبزرگان طوایف وعشایرومسئولین منطقه سخنان بسیارارزشمندی راایرادفرمودند.

 

 

 

+نوشته شده در جمعه دوم آبان ۱۳۹۳ساعت18:8توسط صادق |
محرم

السلام علی الحسین وعلی علی بن الحسین وعلی اولادالحسین وعلی اصحاب الحسین

+نوشته شده در جمعه دوم آبان ۱۳۹۳ساعت15:39توسط صادق |
مدرسه پیروز
یکشنبه 4آبان سالگردشهدای مدرسه راهنمایی شهیدحمدالله پیروزشهرستان بهبهان است(اجرای برنامه به عهده اینجانب خواهد بود).که درتاریخ1364/8/4صدام وحشی این مدرسه راباموشکهای هوابه زمین بمباران کرده بود و74تن ازدانش اموزان ومعلمان وخدمتگذارمدرسه به شهادت رسیدندوجمعی دیگرنیز به فیض جانبازی نائل آمدند.

یادهمه شهیدان دانش آموزصلوات

+نوشته شده در جمعه دوم آبان ۱۳۹۳ساعت11:43توسط صادق |
حسن آمریکایی

شهید حسن فتاحی معروف به حسن آمریکایی، بیسیم‌چی گردان غواصان لشکر امام‌حسین(ع) اصفهان بود.

 

به گزارش آنا ، شهید حسن فتاحی معروف به”حسن آمریکایی” یا “حسن سرطلا” بیسیم‌چی گردان غواصان لشکر امام حسین(ع) بود.

 

شهید حسن فتاحی در منطقه نهرخین عملیات کربلای چهار به شهادت رسید و پیکر مطهرش بعداز12سال بازگشت.

 

” بیسیم چی ها بی سیم و زر بودند..بیسیم چی ها بی سیم سیمشان وصل بود … ”

 

این آخرین عکس شهید حسن فتاحی است.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۳ساعت15:8توسط صادق |
عنایت خاصه

 

تلفن زنگ خورد و خبر دادند که دوپسرعمویش که از بازاری های تهران بودند برای کاری به اهواز آمده اند و مهمان آنان خواهند شد. آشوبی در دلش پیدا شد.حقوق بچه ها چند ماهی می شد که از تهران نرسیده بود و او این مدت را با نسیه گرفتن از بازار گذرانده بود... نمی خواست شرمنده ی اقوامش شود.

به گزارش پایگاه 598 به نقل از مشرق، دعوت می کنیم با خواندن این متن مهمان ویژه ی یک شهید شوید...

آن طور که خودش تعریف می کرد از سادات و اهل تهران بود و پدرش از تجار بازار تهران.

علیرغم مخالفت شدید خانواده و به خاطر عشقش به شهدا، حجره ی پدر را ترک کرد و به همراه بچه های تفحص لشکر27 محمد رسول الله راهی مناطق عملیاتی جنوب شد.

یکبار رفتن همان و پای ثابت گروه تفحص شدن همان. بعد از چند ماه، خانه ای در اهواز اجاره کرد و همسرش را هم با خود همراه کرد.

یکی دو سالی گذشته بود و او و همسرش این مدت را با حقوق مختصر گروه تفحص می گذراندند. سفره ی ساده ای پهن می شد اما دلشان، از یاد خدا شاد بود و زندگیشان، با عطر شهدا عطرآگین. تا اینکه...

تلفن زنگ خورد و خبر دادند که دوپسرعمویش که از بازاری های تهران بودند برای کاری به اهواز آمده اند و مهمان آنان خواهند شد. آشوبی در دلش پیدا شد.حقوق بچه ها چند ماهی می شد که از تهران نرسیده بود و او این مدت را با نسیه گرفتن از بازار گذرانده بود... نمی خواست شرمنده ی اقوامش شود.

با همان حال به محل کارش رفت و با بچه ها عازم شلمچه شد.

بعد از زیارت عاشورا و توسل به شهدا کار را شروع کردند و بعد از ساعتی استخوان و پلاک شهیدی نمایان شد. شهید سید مرتضی دادگر. فرزند سید حسین. اعزامی از ساری...گروه غرق در شادی به ادامه ی کار پرداخت اما او...
 
استخوان های مطهر شهید را به معراج انتقال دادند و کارت شناسایی شهید به او سپرده شد تا برای استعلام از لشکر و خبر به خانواده ی شهید،به بنیاد شهید تحویل دهد.

قبل از حرکت با منزلش تماس گرفت و جویای آمدن مهمان ها شد و جواب شنید که مهمان ها هنوز نیامده اند اما همسرش وقتی برای خرید به بازار رفته مغازه هایی که از آنها نسیه خرید می کرده اند به علت بدهی زیاد، دیگر حاضر به نسیه دادن نبودند و همسرش هم رویش نشده اصرار کند...

با ناراحتی به معراج شهدا برگشت و در حسینیه با شهیدی که امروز تفحص شده بود به راز و نیاز پرداخت...

"این رسمش نیست با معرفت ها. ما به عشق شما از رفاهمان در تهران بریدیم. راضی نشوید به خاطر مسائل مادی شرمنده ی خانواده مان شویم...". گفت و گریست.

دو ساعت راه شلمچه تا اهواز را مدام با خودش زمزمه کرد: «شهدا! ببخشید. بی ادبی و جسارتم را ببخشید...»

وارد خانه که شد همسرش با خوشحالی به استقبال آمد و خبر داد که بعد از تماس او کسی در  خانه را زده و خود را پسرعموی همسرش معرفی کرده و عنوان کرده که مبلغی پول به همسر او بدهکار بوده و حالا آمده که بدهی اش را بدهد. هر چه فکرکرد، یادش نیامد که به کدام پسرعمویش پول قرض داده است...با خود گفت هر که بوده به موقع پول را پس آورده.

لباسش را عوض کرد و با پول ها راهی بازار شد. به قصابی رفت. خواست بدهی اش را بپردازد که در جواب شنید:بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است. به میوه فروشی رفت...به همه ی مغازه هایی که به صاحبانشان بدهکار بود سر زد. جواب همان بود....بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است...

گیج گیج بود. مات مات. خرید کرد و به خانه بر گشت و در راه مدام به این فکر می کرد که چه کسی خبر بدهی هایش را به پسرعمویش داده است؟ آیا همسرش؟

وارد خانه شد و پیش از اینکه با دلخوری از همسرش بپرسد که چرا جریان بدهی ها را به کسی گفته ... با چشمان سرخ و گریان همسرش مواجه شد که روی پله های حیاط نشسته بود و زار زار می گریست...

جلو رفت و کارت شناسایی شهیدی را که امروز تفحص کرده بودند در دستان همسرش دید. اعتراض کرد که: چند بار بگویم تو که طاقت دیدنش را نداری چرا سراغ مدارک و کارت شناسایی شهدا می روی؟

همسرش هق هق کنان پاسخ داد: خودش بود. خودش بود.کسی که امروز خودش راپسرعمویت معرفی کرد صاحب این عکس بود. به خدا خودش بود.... گیج گیج بود.مات مات...

کارت شناسایی را برداشت و راهی بازار شد. مثل دیوانه ها شده بود. عکس را به صاحبان مغازه ها نشان می داد. می پرسید: آیا این عکس،عکس همان فردی است که امروز...؟

نمی دانست در مقابل جواب های مثبتی که شنیده چه بگوید...مثل دیوانه هاشده بود. به کارت شناسایی نگاه می کرد. شهید سید مرتضی دادگر. فرزند سید حسین. اعزامی از ساری...وسط بازار ازحال رفت...

پی نوشت۱. این خاطره در مراسم تشییع این شهید بزرگوار، توسط این برادر برای حضار بیان شد.

پی نوشت۲. قبر مطهر این شهید، طبق وصیت خودش در دل جنگلهای اطراف شهر ساری، در کنار بقعه ی کوچک و ساده ی امامزاده جبار، قرار دارد.

پی نوشت۳. دوستانی که مایلند از نزدیک این شهید بزرگوار را زیارت کنند، آدرس مزار این شهید: کیلومتر۵ جاده ساری نکا، بعد از بیمارستان سوانح و سوختگی، قبل از روستای خارکش
+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۳ساعت14:26توسط صادق |
منم گدای فاطمه سلام الله علیها
به گزارش یاشهید به نقل از خبرگزاری فارس، امیر سیفی معاون نیروی انسانی ارتش جمهوری اسلامی خاطره جالبی را از عملیات بیت‌المقدس 5 تعریف می‌کند که سرباز سنی مذهب باعث حک شدن این شب در ذهن او شده که پس از گذشت چندین سال هنوز فراموشش نشده است.

                                                                         ***   

شب عملیات بیت‌المقدس5 بود، بچه‌ها را جمع کردند و همه قرار بود به ارتفاعات کله‌قندی بروند. به خاطر اینکه فشار روی فاو کم شود، باید عملیات انجام می‌دادیم و قرار نبود عملیات پیروزمندانه باشد. من شروع به سخنرانی کردم و گفتم: چراغ‌ها را خاموش کنید. گفتم: هرکس می‌خواهد کپ کند نیاید. یکی از بچه‌های بسیج با لهجه اصفهانی یک دفعه آمد وسط و گفت: یا علی و یک دفعه سربندها را به وسط ریخت. ما هم سریع یکی از این سربندها را برداشتیم و بستیم و اصلا نگاه نکردیم که چی هست.

یک سربازی داشتیم که سنی‌ مذهب و اهل گنبد کاووس بود. ما خیلی سر به سر او می‌گذاشتیم. دیدم لا به لای سربندها می‌گردد. خم شدم یواشکی در گوشش گفتم: بنده خدا مال شما تو اینها نیست، دنبال سربند نگرد. او خندید و دیگر چیزی نگفت. بعد از اندکی جلو آمد و به من گفت: سربندت را به من می‌دهی؟

دیدم یک سربند دستش هست که روی آن نوشته شده «یا ابوالفضل(ع)» آن را بوسید. من که چنین صحنه‌ای را مشاهده کردم به هم ریختم، سربندم را باز کردم دیدم روی آن نوشته شده «یافاطمه‌الزهرا(س)» آن را به او دادم و او سربند خودش را به سر من بست. به عملیات رفتیم و من خیلی منقلب شده بودم. خلاصه مجروح شدم و اصلا دیگر حواسم به این سرباز نبود. مرا به بیمارستان ساسان بردند و چند روزی در کما بودم. از کما که خارج شدم از بنیاد شهید آمدند و نامه‌ای را به من دادند و گفتند این نامه برای شماست. گفتند: نامه‌ برای شهید فلانی است که همان سرباز اهل تسنن بود. در نامه نوشته بود: سلام علیکم؛

جناب سروان! 6 ساله بودم که مادرم فوت کرد و پدرم زن گرفت، خانه ما کنار مسجد شیعیان بود. مادر ناتنی مرا کتک می‌زد. من از ترس کتک‌ها به زیر درخت پرتقال می‌رفتم و گریه می‌کردم. روحانی مسجد شیعه، شبی گفت: هرکس مادر ندارد به حضرت زهرا(س) متوسل شود. من نمی‌دانستم حضرت زهرا(س) کیست، زمان گذشت و گذشت وارد دانشگاه شده و در جلسات مذهبی شرکت کردم. تازه متوجه شدم او دختر پیغمبر(ص) است.

تحقیق و بررسی کردم به این نتیجه رسیدم که به او ظلم شده است. از 7 سالگی تاکنون که نامه را برای شما می‌نویسم هر وقت دلم می‌گیرد با مادرم صحبت می‌کنم و در آن شب که دنبال سربند می‌گشتم با خودم گفتم: اکبر، حیف است امشب آشتی نکنی روزگار سپری شد و من چیزی از مادرم نفهمیدم. فقط یک چیز برایت می‌نویسم در 6 ماه آخر خدمتم شبی بر من سپری نشد مگر اینکه با مادرم راز و نیاز کرده‌ام، دیشب خواب دیدم. دیگر چیزی نمی‌نویسم به دوستانم سلام برسان.

ستوان وظیفه اکبر...

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۳ساعت14:15توسط صادق |
شهیدعرفه

متن وصيت نامه سردار سرلشكر پاسدار شهيد احمد كاظمي فرمانده نيروي زميني

سپاه پاسداران انقلاب اسلامي

 

 

 

الله اكبر
اشهد ان لا اله الا الله اشهد ان محمد رسول الله اشهيد ان علياً ولي الله

خداوندا فقط مي‌خواهم شهيد شوم شهيد در راه تو، خدايا مرا بپذير و در جمع شهدا قرار بده. خداوندا روزي شهادت مي‌خواهم كه از همه چيز خبري هست الا شهادت، ولي خداوندا تو صاحب همه چيز و همه كس هستي و قادر توانايي، اي خداوند كريم و رحيم و بخشنده، تو كرمي كن، لطفي بفرما، مرا شهيد راه خودت قرار ده. با تمام وجود درك كردم عشق واقعي تويي و عشق شهادت بهترين راه براي دست يافتن به اين عشق.


نمي‌دانم چه بايد كرد، فقط مي‌دانم زندگي در اين دنيا بسيار سخت مي‌باشد. واقعاً جايي براي خودم نمي‌يابم هر موقع آماده مي‌شوم چند كلمه‌اي بنويسم، آنقدر حرف دارم كه نمي‌دانم كدام را بنويسم، از درد دنيا، از دوري شهدا، از سختي زندگي دنيايي، از درد دست خالي بودن براي فرداي آن دنيا، هزاران هزار حرف ديگر، كه در يك كلام، اگر نبود اميد به حضرت حق، واقعاً چه بايد مي‌كرديم. اگر سخت است، خدا را داريم اگر در سپاه هستيم، خدا را داريم اگر درد دوري از شهداي عزيز را داريم، خدا داريم.
اي خداي شهدا، اي خداي حسين، اي خداي فاطمة زهرا(س)، بندگي خود را عطا بفرما و در راه خودت شهيدم كن، اي خدا يا رب العالمين.
راستي چه بگويم، سينه‌ام از دوري دوستان سفر كرده از درد ديگر تحمل ندارد. خداوندا تو كمك كن. چه كنم فقط و فقط به اميد و لطف حضرت تو اميدوار هستم. خداوندا خود مي‌دانم بد بودم و چه كردم كه از كاروان دوستان شهيدم عقب مانده‌ام و دوران سخت را بايد تحمل كنم. اي خداي كريم، اي خداي عزيز و اي رحيم و كريم، تو كمك كن به جمع دوستان شهيدم بپيوندم.

گرچه بدم ولي خدا تو رحم كن و كمك كن. بدي مرا مي‌بيني، دوست دارم بنده باشم، بندگي‌ام را ببين. اي خداي بزرگ، رب من، اگر بدم و اگر خطا مي‌كنم، از روي سركشي نيست. بلكه از روي ناداني مي‌باشد. خداوندا من بسيار در سختي هستم، چون هر چه فكر مي‌كنم، مي‌بينم چه چيز خوب و چه رحمت بزرگي از دست دادم. ولي خداي كريم، باز اميد به لطف و بزرگي تو دارم. خداوندا تو توانايي. اي حضرت حق، خودت دستم را بگير، نجاتم بده از دوري شهدا، كار خوب نكردن، بندة خوب نبود،... ديگر...
حضرت حق، اميد تو اگر نبود پس چه؟ آيا من هم در آن صف بودم. ولي چه روزهاي خوشي بود وقتي به عكس نگاه مي‌كنم. از درد سختي كه تمام وجودم را مي‌گيرد ديگر تحمل ديدن را ندارم. دوران لطف بي‌منتهاي حضرت حق، واي من بودم نفهميدم، واي من هستم كه بايد سختي دوران را طي كنم. الله اكبر خداوندا خودت كمك كن خداوندا تو را به خون شهداي عزيز و همة بندگان خوبت قسم مي‌دهم، شهادت را در همين دوران نصيب بفرماييد و توفيق‌ام بده هر چه زودتر به دوستان شهيدم برسم،

انشاء الله تعالي.منزل ظهر جمعه 

82/4/6

ان شاءالله ماهم...

شادی ارواح طیبه شهداصلوات

+نوشته شده در جمعه یازدهم مهر ۱۳۹۳ساعت23:58توسط صادق |
خاطره ای ازامام ورهبری

نامه‌‌هایی از بهشت

این وصیت‌نامه‌هایی که امام می‌فرمودند بخوانید، من به این توصیه‌ی ایشان خیلی عمل کرده‌ام. هرچه از وصیت‌نامه‌های همین بچه‌ها به دستم رسیده - یک فتوکپی، یک جزوه - غالباً من اینها را خوانده‌ام؛ چیزهای عجیبی است. ماها واقعاً از این وصیت‌نامه‌ها درس می‌گیریم. این‌جا معلوم می‌شود که درس و علم و علم الهی، بیش از آنچه که به ظواهر و قالبهای رسمی وابسته باشد، به حکمت معنوی - که ناشی از نورانیت الهی است - وابسته است. آن جوان خطش هم بزور خوانده می‌شود، اما هر کلمه‌اش برای من و امثال من، یک درس و یک راهگشاست و من خودم خیلی استفاده کرده‌ام.در بسیاری از موارد، به پدر و مادرشان می‌نوشتند که ما از این‌جا دل نمی‌کَنیم؛ این‌جا بهشت است و زندگی این‌جاست. مثلاً در جواب این‌که مادرش نوشته بود پسرم! زودتر بیا، یا به ما خبر بده، می‌گوید اصلاً آن‌جا زندگی نیست؛ زندگی این‌جاست. این همان معنویت بود. وقتی معنویت هست، دلها مجذوب آن می‌شود. وقتی دلها مجذوب شد، نیروها به دنبال دلها و اراده‌ها حرکت می‌کند. وقتی این‌طور شد، بزرگترین قدرتها نمی‌توانند یک ملت را شکست بدهند. برادران! این واقعیت در ایران اتفاق افتاد؛ بزرگترین قدرتهای دنیا نتوانستند ایران را شکست بدهند.
 بیانات در دیدار جمعی از فرماندهان سپاه ۱۳۷۰/۰۶/۲۷
+نوشته شده در جمعه یازدهم مهر ۱۳۹۳ساعت18:24توسط صادق |
شیخ شهیدشریف قنوتی


سلام خدابرهمه شهیدان ومجاهدان راه حق وحقیقت

دیروزعصرکه برای زیارت قبورمطهرشهدای آبادان رفتیم دروسط گلزارشهدا،مزارمطهرشهیدشریف قنوتی مشخص بود
اولین روحانی شهیددفاع مقدس
درادامه زندگینامه وشهادت مظلومانه این سربازامام زمان عج رابخوانید

+نوشته شده در جمعه یازدهم مهر ۱۳۹۳ساعت10:38توسط صادق |
مراسم
فرداساعت3 عصر

گردهمایی بزرگ رزمندگان شهرستان های ماهشهر-هندیجان-بندرامام خمینی(ره)-شهرک طالقانی وشهرک شهیدچمران

مداح حاج صادق اهنگران                    سخنران:سردارتنگسیری               اجرا:صادق بهمئی 

مکان:حسینیه عاشقان ثارالله ماهشهر

 

+نوشته شده در سه شنبه هشتم مهر ۱۳۹۳ساعت18:36توسط صادق |
مناجات
الان ساعت حدود4صبح.وسط اروند روسینه یک قایق درازکشیدم..آب موج زنان وستارگان آسمان دررقص مناجات.خدایاچقدردلم برای آسمان اینجاتنگ میشود .اینجاکه شبهایی نه خیلی دور،ستارگانش چشم درچشم ستارگان زمین داشتند...

چقدرصدای تلاطم امواج اشناست...ونسیم چه بوی معطری باخودآورده است...

خوب که گوش بسپاری!!!گوش جانت به نجوای شهیدان آرام می گیرد..صدای ارام شهداکه تور ابه بزم اسمان فرامیخوانند...اللهم الرزقنااااااا

شبی پیش-میان موجهای اروند.

+نوشته شده در سه شنبه هشتم مهر ۱۳۹۳ساعت12:33توسط صادق |
جگرشیرنداری،سفرعشق نرو
شهيد «محمد كشتكار» كودكي را با طعم تلخ يتيمي سپري كرده بود و پدر و مادرش به رحمت واسعه الهي پيوسته بودند. بعد از آن برادرش «حسين» به فيض شهادت نايل آمد، خود با وجودي كه سن و سال زيادي نداشت، لباس رزم بر تن نمود و راهي حبهه شد، در خط مقدم نبرد او را ديدم كه با خطي درشت بر پشت پيراهنش نوشته بود: «جگر شير نداري سفر عشق مكن»

چندي بعد كه خبر شهادتش را شنيدم به ديدارش شتافتم، نگاهم كه به پيكر بي سرش افتاد گفتم لشكر علي(ع) عجب شير مرداني را در خود جاي داده است.

منبع: كتاب با ياران سپيده، نويسنده: محمدخامه يار، ص82

+نوشته شده در سه شنبه هشتم مهر ۱۳۹۳ساعت11:54توسط صادق |
خاطرات حضرت آقا دردفاع مقدس

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif عملیات شناسایی با شهید چمران
می‌رفتیم برای شناسایی؛ در منطقه‌ای که معروف به «دبّ حردان» است؛ دب حردان در غرب اهواز واقع است. ما این دفعه از طرف شمال می‌خواستیم برویم، از جاده‌ای که می‌رود طرف سوسنگرد، از وسط جاده یک راهی بود آمدیم آن‌جا و بچه‌ها در آن‌جا، مواضع خمپاره مستقر کرده بودند و ما هم داشتیم می‌آمدیم برویم طرف دب حردان، شناسایی کنیم ببینیم دشمن کجاهاست، چه جوری است. چون مهم بود، خود دکتر چمران متقبل شده بود که این شناسایی را انجام بدهد، من هم بودم، یک عده هم از بچه‌ها بودند.
آمدیم به یک نقطه‌ای رسیدیم، بچه‌ها تقسیم شدند به چند قسمت که بروند از طرف‌های چپ و راست و روبه‌رو شناسایی کنند. آن عده‌ای که روبه‌رو رفته بودند با دستپاچگی آمدند و گفتند چند تا نفربر عراقی آمده این‌جا و حالا یا برای شناسایی آمدند یا این‌که ماها را دیده‌اند و آمده‌اند که ما را بگیرند که احتمال اسارت و این چیزها بود. دکتر دید که اینها آرپی‌جی ندارند. چند تا آرپی‌جی‌دار را فرستاد، بعدهم خودش نتوانست آرام بگیرد. گفت من هم می‌روم. من هم می‌خواستم بروم نگذاشت، گفت نه شما نیا، هر چه اصرار کردم نگذاشت بروم، گفت شما همین جا باشید تا ما برگردیم. البته می‌شنیدیم صدای نفربر را، اینجور خیال می‌کنم که خیلی دور نبود، چند صد متری مثلاً فاصله داشت. دکتر و اینها رفتند، ما هم نشستیم با چند تا از بچه‌ها، البته ما هم آرپی‌جی‌زن داشتیم و سلاح انفرادی هم داشتیم؛ ژِ۳ و کلاشینکف.
نشسته بودیم منتظر که ببینیم اگر آنها احتیاج به کمک داشتند برویم جلو، اگر هم برگشتند که برگردیم عقب. در همین حین دیدیم که دور و بر ما را دارند با توپخانه می‌کوبند. اتفاقاً زیر یک درختی نشسته بودیم، چون هوا هم گرم بود زیر یک درختی نشسته بودیم که سایه باشد، داشتند همان درخت را که یک گرایی محسوب می‌شد خودش، یک نشانی محسوب می‌شد آن‌جا را داشتند می‌کوبیدند. ما یک قدری دراز کشیدیم و خودمان را محافظت می‌کردیم، بعد دیدیم نه این‌جا را سخت دارند می‌کوبند، گفتیم برویم آن‌طرف‌تر یک خرده، ببینیم چه می‌شود باز هم می‌کوبند یا نه. بنا کردیم با حالت خنده به سرعت خودمان را کشیدیم عقب، در همین حین البته چند تا توپ زدند که ما خوابیدیم؛ خب من  دقیقاً یادم است واقعاً لطف خدا بود که اینها به ما اصابت نمی‌کرد. همین‌طور که دراز کشیده بودیم اطراف ما این ترکشهای خمپاره می‌خورد زمین؛ تَرَک تَرَک تَرَک من می‌شنیدم صدایش را. حتی یک جوی آبی نزدیکمان بود، می‌ریخت توی آب؛ تِک تِک تِک همچین پشت سر هم می‌ریخت توی آب، داغ بود، جسم آهن داغی که خب توی آب بخورد یک صدایی می‌کند. یک مقداری که عقب رفتیم دیدیم همان نقطه‌ای که ما نشسته بودیم - که درخت بود و اینها - همان نقطه را، دقیقاً همان نقطه را زدند که اگر ما آن‌جا بودیم این گلوله‌ی توپ می‌خورد وسط جمع مثلاً شش، هفت نفری ما و لابد یک چند تا شهید داشتیم. غرض سعادت شهادت نداشتیم یا سعادت زنده ماندن داشتیم.
بیانات در تاریخ ۱۳۶۰/۱۰/۱۶
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/27709/03.jpg

+نوشته شده در شنبه پنجم مهر ۱۳۹۳ساعت16:4توسط صادق |
سلام

هفته دفاع مقدس اوج افتخارات ملت ایران است...امام خامنه ای

+نوشته شده در شنبه پنجم مهر ۱۳۹۳ساعت14:46توسط صادق |
لباس مقدس

مظلومیت پنهان
یکى از روزها که خاک ها را به دنبال شقایق هاى پنهان، مى کاویدیم، در اطراف ارتفاع 112 فکه، به پیکر چند شهید برخوردیم که همه شان آرام و زیبا برروى برانکارد خوابیده و شهد شهادت نوشیده بودند. یکى از آنان لباس سبز و زیباى «سپاه» بر تن داشت و با اینکه بیش از ده سال از شهادتش مى گذشت، ولى رنگ سبز لباس او همچنان زیبا و تمیز خود نمایى مى کرد.
شروع کردیم به جستجو میان پیکر شهدا بلکه پلاک و یا کارت شناسایى از آنها بیابیم. دگمه هاى لباس سپاه او را که باز کردیم، متوجه یک گلوله عمل نکرده خمپاره 60 میلیمترى شدیم که مستقیم بر روى بدن او اصابت کرده بود. گلوله خمپاره، کمر شهید و کف برانکارد را سوراج کرده و در زمین نیز فرو رفته بود.

(لباس مقدس پاسدارشهیدی که درتفحص اخیردرجزیره مجنون کشف گردید)
با احتیاط تمام، گلوله خمپاره را از بدن او خارج کردیم و به کنارى نهادیم. یک آن برگشتم به هنگامه عملیات والفجر یک، بهار سال 62، زمانى که او زخمى بوده و ذکر مى گفته، خمپاره اى بر بدن مجروحش فرود آمده و...

اللهم الرزقنا.......

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۳ساعت12:57توسط صادق |
شاهد ان شهید

رویای صادقه مادر شهید شریفی

مرحوم آیت‌الله خراسانی گفت: قبر فرزند شما را آقای مکی‌نژاد می‌داند. به ایشان بگو شهید گمنامی را که در نزدیکی آیت‌الله اشرفی اصفهانی مدفون شده به شما نشان بدهد. در تاریخ 17/8/1373 پیکر شهیدی که پس از 12 سال از منطقه‌ی عملیاتی والفجر مقدماتی آورده شده بود، در قطعه‌ی ثامن‌الائمه گلستان شهدای اصفهان به نام شهید گمنام دفن گردید. چهار سال بعد شبی مادر ایشان خواب دید. از طرف قبرستان خیابان فیض وارد گلستان شهدای اصفهان گردید. از قسمتی که مرقد آیت‌الله فاضل هندی و آیت‌الله خراسانی است پله‌هایی در جلوی او نمایان گردید و با پایین رفتن به باغی وارد شد، که در محفلی نورانی عده‌ای از علما از جمله آیت‌الله خراسانی و آیت‌الله ارباب تشریف دارند. ایشان آن‌ها را قسم داد که قبر فرزندش را به او نشان بدهند. مرحوم آیت‌الله خراسانی(ایشان سال‌ها قبل از انقلاب وفات یافته است) گفت: قبر فرزند شما را آقای مکی‌نژاد می‌داند. به ایشان بگو شهید گمنامی را که در نزدیکی آیت‌الله اشرفی اصفهانی مدفون شده به شما نشان بدهد. آن زمان من (آقای مکی‌نژاد) در مشهد بودم و قضیه‌ی خواب را از حاج آقا ناظم شنیدم. اکنون آن شهید گمنام سنگ قبر جدیدی دارد: شهید مهدی شریفی، فرزند احمد، متولد 1339

 

کتاب لحظه های آسمانی، ص84 راوی: اسدالله مکی ‌نژاد (نماینده‌ ی بنیاد شهید در گلستان شهدای اصفهان)

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۳ساعت12:47توسط صادق |